X
تبلیغات
آرامش
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"




92/06/21 |
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.


فرشته‌ای ظاهر شد و عرض کرد: “چرا این همه وقت صرف این یکی

می‌فرمایید؟”


خداوند پاسخ داد: “دستور کار او را دیده‌ای‌؟


باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.


باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.


باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی


از جایش بلند شد ناپدید شود.


بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته


تا قلب شکسته، درمان کند.”


فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.


“این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش

بفرمایید.”


خداوند فرمود : “نمی شود!!، چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را


که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.


از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،


یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار

کند دوش بگیرد.”


فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.


“اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی.”


“بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.


تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و

زحمت بکشد.”


فرشته پرسید : “فکر هم می‌تواند بکند؟”


خداوند پاسخ داد : “نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم

دارد.”


آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.


“ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد! به شما گفتم که در این یکی

زیادی مواد مصرف کرده‌اید!!”


خداوند مخالفت کرد : “آن که نشتی نیست، اشک است.”


فرشته پرسید : “اشک دیگر چیست؟”


خداوند گفت : “اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد،

نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.”


فرشته متاثر شد: “شما نابغه‌اید ‌ای خداوند، شما فکر همه چیز را

کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند.”


زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.


همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.


سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.


بار زندگی را به دوش می‌کشند،


ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.


وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.


برای آنچه باور دارند می‌جنگند.


در مقابل بی‌عدالتی می‌ایستند.


وقتی مطمئن‌اند راه حل دیگری وجود دارد، نه را نمی‌پذیرند.


بدون قید و شرط دوست می‌دارند.


وقتی بچه‌هایشان به موفقیتی دست پیدا می‌کنند گریه می‌کنند.


وقتی می‌بینند همه از پا افتاده‌اند، قوی و پابرجا می‌مانند.


آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر

برایشان مهم هستید.


قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد


زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن


و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.


کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،


آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند


زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.


خداوند گفت: “این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!”


فرشته پرسید: “چه عیبی؟”


خداوند گفت: “قدر خودش را نمی داند . . .”



برچسب‌ها: خلقت زن

92/04/17 |
گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج میکند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نورباشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو بازگفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت...




برچسب‌ها: خدا

92/04/06 |
خدایا امیدوارم چند سال دیگه که بزرگ تر شدم و وبم رو مرور کردم با تعجب ببینم تمام آرزوهایی که امروز کردم برآورده شدن و هزار بار شکرت کنم .

خدا جونم ازت میخوام تمام بیمارا شفا پیدا کنن و بیمارایی که الان توی بیمارستان هستن چون شبه تازه دردهاشون شروع میشه و خوابشون نمیگیره پس خدا جونم کمکشون کن دردشون کم بشه و خوابشون بگیره .

خدا جونم ازت میخوام حواست به تمام یتیم ها مخصوصآ زهرا و محمد باشه .

خدا جونم ازت میخوام هر کسی از دوست و آشنا و فامیل و همسایه و تمام مردم جهان هر کس هر آرزویی داره برآورده بشه .

خدا جونم ازت میخوام همه ی پدر مادرا سایه شون بالا سر بچه هاشون باشه و عروس و داماد شدن بچه هاشون و نوه هاشون رو ببینن .

خدا جونم ازت میخوام تمام دخترا و پسرایی که عاشقن به عشقشون برسن وازدواج کنن و توی زندگیشون خوشبخت بشن .

خدا جونم ازت میخوام کمکم کنی درسامو خوب بخونم و این کنکوره رو قبول شم .

خدایا ازت میخوام کمکنی که هیچ وقت یادم نره که تو شاهد اعمالم هستی .



این شب اگه حال دلتون خوب شد منم دعا کنین


برچسب‌ها: شب آرزو ها

92/02/25 |
امروز صبح­ که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی

برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر

کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی

این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که

بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و

برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا

پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت

تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه

کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار

هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به

سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن

داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا

نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می

گذرانی؛ در ح­الی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز

هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و

باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به

اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی

ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من

صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با

دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان

دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه

داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز

کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی

ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...


دوست و دوستدارت:خدا



برچسب‌ها: نامه از طرف خدا

92/02/23 |
می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل های بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم.

هنوز خدایت همان خداست!

هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.

و جنسش عوض نمی شود ...

و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...برای همیشه!

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...

با عشق !




92/02/17 |
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:بارخدایا تو که بشر را دوست داری غم را برای چه آفریدی؟

خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.



برچسب‌ها: فلسفه غم

92/01/10 |

11 ماه گذشت...

بعضیا دلشون شکست...

بعضیا دل شکوندن...

خیلیا عاشق شدن و خیلیا تنهــــا...

خیلیا از بینمون رفتن...

خیلیا بینمون اومدن...

گریه کردیم و خندیدیم...

زندگی بر خلاف آرزوهامون گذشت...

تقریبا یه هفته مونده از همه ی اون خاطره ها !

♥ آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید آغاز روزایی باشه که آرزو دارید ♥



برچسب‌ها: عیدتون مبارک

91/12/25 |

به كلینیك خدا رفتم تا چكاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم كه بیمارم ...


خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد كه لطافتم پایین آمده.


زمانی كه دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.


آزمایش ضربان قلب نشان داد كه به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را

مسدود كرده بود ...


و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.


به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.


بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شكستگی پیدا كرده بودم ...


فهمیدم كه مشكل نزدیك بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.


زمانی كه از مشكل شنوایی ام شكایت كردم معلوم شد كه مدتی است كه صدای خدا را آنگاه كه


در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!


خدای مهربان برای همه این مشكلات به من مشاوره رایگان داد و من به شكرانه اش تصمیم


گرفتم از این پس تنها از داروهایی كه در كلمات راستینش برایم تجویز كرده است استفاده كنم :


هر روز صبح یك لیوان قدردانی بنوشم


قبل از رفتن به محل كار یك قاشق آرامش بخورم .


هر ساعت یك كپسول صبر، یك فنجان برادری و یك لیوان فروتنی بنوشم.


زمانی كه به خانه برمیگردم به مقدار كافی عشق بنوشم .


و زمانی كه به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف كنم.


امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر كند:


رنگین كمانی به ازای هر طوفان ،


لبخندی به ازای هر اشك ،


دوستی فداكار به ازای هر مشكل ،


نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،


و اجابتی نزدیك برای هر دعا  .


زنده یاد احمد شالو


برچسب‌ها: عیب كار اینجاست كه من, آنچه هستم, را با, آنچه باید باشم, اشتباه می كنم

91/12/11 |

آدم ....

 
 

نامت چه بود؟ آدم

فرزند؟ مرا نه مادری نه پدری بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک

اینک محل سکونت؟ زمین خاک

قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه ی خدا اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک قابیل خشمناک هابیل زیر خاک

روز تولدت؟ روز جمعه به گمانم روز عشق

رنگت؟ اینک فقط سیاه از شرم آن گناه

چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان.

وزنت؟ نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست نه آن چنان وزین که نشینم به روی خاک

جنست؟ مرا نیمی خاک نیم دگر خدا

شغلت؟ در کار گشت امینم

شاکی تو؟ خدا

نام وکیل؟ آن هم خدا

جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ همین

حُکمت؟ تبعید در زمین.

همدست در گناه؟ حوای آشنا

ترسیده ای؟ کمی

ازچه؟ که شوم اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده؟ بلی

چه کسی؟ گاهی فقط خدا

دلتنگ گشته ای؟ زیاد

برای که؟ تنها خدا

آورده ای سند؟ بلی

چه؟ دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟ بلی

چه کسی؟ تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟ میخوانمش چنان که اجابت کند دعا.


برچسب‌ها: آدم

91/11/30 |

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

 

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ